تبليغاتX
شکلات تلخ %99


















آقا خیلی جاتون خالی..................................

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت22:43توسط اهورا مزدا | |

امروز از شعر خبری نیست.فقط پی نوشت.....

پ.ن۱: بالاخره محمر ضا و کامبیز مثل شیطون رفتن تو جلدم و متقاعدم کردن که بریم.بله ما جمعه شب به مدت یک هفته عازم تایلند مییشیم و به مدت یک هفته از شر ما هم خلاص میشید.

پ.ن۲:امیدوارم آقای کردان ما رو حلال کنه آخه خیلی اینجا بهش گیر دادم یه زمانی و خیلی پشت سرش حرف زدم

پ.ن۳:هر کی سوغاتی میخواد زود بگه تا نرفتم لیست کنم

پ.ن۴:میرم و تو هم از شرم راحت میشی..........آره تو...........

پ.ن۵:پاسپورت من ۲ تا خروجی داره.یکیش کربلا و دیگه بانکوک.برو تو کار سنخیت

پ.ن۶:آقا ما دیگه شعر نمیگیم.میدونید چرا؟آخه انقدر نوشته هام مسخره است که همیشه ما ۴ تا و یا نهایتا ۵ تا کامنت داریم وقتی که خودمونو آتیش میزنیم تا ۲ خط شعر بگیم اما تو آپ قبلی که چند تا نقطه گذاشتیم کلی کامنت داشتیم پس بنا بر حالت دو ضلع و زاویه بین نو شته های من خیلی چرت هستند

اگه نیومدم حلالم کنید

یا حق.............

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت0:20توسط اهورا مزدا | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت16:52توسط اهورا مزدا | |

رقص ثانیه ها ی ساعت پاندولی

شده تمام زنجیر نا گسسته افکارم

شده تمام هم و غم نگاه پر از پوچم

و شده تمام سبد پر از غم خیالم

این گذر زمان

وای...................

خسته ام از بی قلمی

از بی مضمون شعر خاکستری

که جلا میداد به قلب بی جریانم

و ماندیم ما..........

خدا....

من......

و دینگ دینگ پاندول ساعت

سحر کی به من چشمک تحفه میکند؟

پ.ن:نتونستم وقتی خوندمش جلوی خودمو بگیرم یکی از آسمون از شکلات و دغدغه هاش نوشته

پ.ن۲:لولوی شیشه ها بازم اومده پیشم.ولی این بار مثل بچگیم دیگه ازش نمیترسم و دوسش دارم

پ.ن۳:آه..............................

این سومی خیلی معنی داره خیلی...........

یا حق

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت1:4توسط اهورا مزدا | |

شبهای سرد بی روح

برایشان دهان گشوده اند

نه برای گرم کردن

که برای شکار

خوب چیزی هستند.....خوب

دستان پینه بسته

گویی گونی یا کنفی بر دستانشان پیچیده اند

اما لبهای کبودشان

هزاران شعر بی قافیه ایست

که هر روز از کنارشان میگذریم

بدون حتی نیم نگاهی خرجشان کردن

و چشمانشان که بوی التماس میدهد

التماس : آقا تورو خدا یه شاخه بخر

و من احمقی که

بی اختیار از کنارشان

میگذرم با موزیک ساسی مانکن

پ.ن:خیلی حالم بد شد وقتی پشت  چراغ قرمز خیابان نبرد توقف کردم.کودکی که با غلو ۱۲ سالش بود و در آن سرما داشت مریم میفروخت.و رانندگانی که حتی توان بالا بردن شیشه اتومبیل خود را نداشتد.آقای احمدی نژاد آقای رئیس جمهور محترم کاش به جای اینکه سرزده به مجلس بروید و به بحث در مورد لایحه هدفمند کردن سوبسید بپردازید یک روز سرزده و بدون تشریفات به سر چهارراهای تهران بزنید تا سرما را در بطن جگر دختر بچه های ۱۲.....۱۳ ساله لمس کنید

پ.ن۲:روی سخنم با رئیس جمهور نبود.روی سخنم با آن پست فطرت بی شرف بی غیرت است که خود در خانه در حال استعمال تریاک و کراک است و این بچه های کرایه ای را تا نیمه شب در خیابان نگه میدارد.روی سخنم با آن نامرد است که بچه ها ی خویش را میفروشد.با آن لجن کثافتی که این طفلهای شیرین را اجاره میدهد.و در آخر آن بی فکری که اینها را به این دنیای کثیف دعوت کرده و بعد از ۲ ماه .................

بیخیال........

یا حق

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت0:52توسط اهورا مزدا | |

قلم خسته از ویرایش زندگی ام

ساعتهاست با من کلنجار میرود

و موضوعی برای تداعی

یک موج تازه

که انگار گم شده در جیبهای

مرده پرستان این شهر

نمیدانم یا نمیتوانم یا نمیشناسد مرا

این قلم سالخورده چرت نویس

این کهنه یار قدیمی خرابان کنم

این پرتقال صورتی توت مزه ام

نمیدانم شاید من مرده ام

و این کابوسها

یک رویای پرتنش است

در این روزهای پر چالشم

پس مینشینم به انتظار

فردایی که شاید نیاید

                                        آری..............

                                                 که  شاید نیاید................................

پ.ن:این واژه چالش رو به یاد یه خاطره قدیمی تو این شعر نوشتم.یه روز به یکی از دوستانم در جواب سوالی که پرسید چرا ناراحتی؟  یه عالم حس گرفتم و گفتم:زندگیم دچار چالش شده و اون نامرد به جای همدردی با من دلشو گرفت و یه ساعت خندید.من که کلی خورده بود تو ذوقم گفتم به چی میخندی؟گفت:به تو آخه چالشو خوب اومدی و باز خندید نامرد

پ.ن۲:نمیدونم شنیدید یا تجربه داشتید تو مسافرت که یه مرغ رو بعد از پاک کردن و  شستن لای فویل بپیچید بعد بزارید تو یه چاله و روش آتیش روشن کنید.آقا خیلی فاز میده باور کنید اگه تو فر بزارید اینجوری سوخاری نمیشه.غرض از این دستور آشپزی این بود که چند روز پیش یکی از دوستان با فامیلهای محترم ۲ عدد خروس گوشتی میخرن که ببرن کوه بعد سر ببرن و بعد فویل پیچو بعد............آره خلاصه این دوست ما برای خاطره شدن یه تز میده به بقیه میگه که بچه ها بیایید خروسها رو ول کنید که بدوییم بگیریمشون که بگیم گوشت شکار خوردیم خیلی مشت میشه.بچه ها هم بعد از کمی منو من قبول میکنن خلاصه سرتونو درد نیارم آزادی خروسها همانا و فرار اونا تو کوه همانا و کتک خوردن بهنام به دست بقیه همانا....

پ.ن۳:پی نوشتا خیلی طولانی شد

یا حق

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت22:4توسط اهورا مزدا | |

اپیزود اول:۱۶ آبان ۱۳۶۵

مکان: بیمارستان کوروش..........

چی شد خانم پرستار؟

اول مژدگانی یعد میگم

چشم حالا بگید......

مبارکه پسره خیلی هم ناناسه

اپیزود دوم:۱۹ آبان ۱۳۶۵

مکان:اداره ثبت احوال

چی بنویسم آقای سلیم زاده؟

والله اگه بشه بنویس سزار آخه من خیلی به فوتبال علاقه دارم مخصوصا ایتالیا سزاره مالدینیو که میشناسید؟

باشه مینویسم ولی باید زود بری آخه بازرس به ما گیر میده

اپیزود سوم:همینجا و همین ساعت.......

امروز که چشمانم به بلندای قامتش خیره میشود باور نمیکنم او همان داداشیه کوچک من است.همان سزار که فکر نمیکردم روزی لب باز کند و سخن بگوید اما او الان خدمت مقدس سربازیش را نیز به پایان برد و اکنون مردی در مقابل مشکلات شده

فردا تولد سزار کوچک دیروز و مرد امروز است.یعنی برادر کوچک من

امیدوارم ۱۰۰ ساله شوی

تولدت مبارک.......

پ.ن:قالب خوبی شد از وحید ممنونم.بدون دخل و تصرف کلا با سلیقه خودش

پ.ن۲:دوستان گفتن که دیگه سیاسی ننویسم ما هم سعی میکنیم البته انتقاد میکنم در حد سواد خودم....راستی دوست داشتی بدونی من طرفدار کی بودم؟نه عزیزم موسوی نه.من طرفدار سر سخت مهدی خان کروبی بودم که متاسفانه این روزها مورد هجوم تهمتها و افتراهای غیر واقعی است.من دلم سخت برایش میسوزد که انسانهایی او را مورد تمسخر قرار میدهند که بسیار بسیار احمق و لمپن هستند که باور کنید حتی یک سطر از سیاست را مورد کنکاش نمیتوانند بدهند.انسانهای بیسواد که فقط توهین کردن را سر لوحه معرفتشان قرار داده اند.کروبی فردی دلسوز و مردمی و با کابینه قوی بود از جمله اینکه دکتر کدیور را هیچ کس نیست که انکار کند ویا حتی مهندس کرباسچی را که خدمات ارزندشان هنوز در خاطر تهرانیهاست.آری رای من مهدی کروبی بود

پ.ن۳:در خاطرم هست روزی از نرگس نعیمی پرسیدم جای من کجاست؟و او پاسخی داد که سخت لرزیدم.اما اکنون پاسخش در حال تبدیل شدن به واقعیت است

پ.ن۴:کاش پدر به جای اینکه این همه سال به فکر شکست دادن من و تبدیل کردن چهره من نزد دیگران به چهره ای منفور بود کمی به آینده و ساختنش فکر میکرد و تلاش را با کینه معاوضه میکرد

پ.ن۵:سخت از پدر گله دارم..........سخت.......دلگیرم

یا حق

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت0:32توسط اهورا مزدا | |

نباید از این خاک مرده محبت را گدایی کرد

این روزهای سردم

توامان با گریه های خاکستریست

و شمشادهای سیاه

حصاری بر پا کرده بر روزگار بی دیوار من

سالهاست متفکر مانده ام که

آفتاب کجاست؟

یعنی سیاهی نمیخواهد تسلیم این زردی  جاودان شود؟

و آنقدر متفکر ماندم در این خماری

که خیلی زود دیر شد بر من

آری...........

به راستی چرا

این قدر زود دیر میشود؟

پ.ن:تاب و توان جدایی سخت بود که زحمت قالب جدید با محتوای جدید به گردن این آقای مهندس افتاد

پ.ن۲:باز هم شکست خوردم و عادت به شکست کم کم روزمرگی سیاهی شده است

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت2:45توسط اهورا مزدا | |

میدانم که هیچ وقت نویسنده قابلی نبودم و نخواهم شد به مانند تو اما این بار میخواهم به زبان کودکانه برایت کمی سخن در خطوط این سطر نامه بنویسم.......

اصولا از کودکی غیر قابل تحمل بودنم برای اطرافیانم عادی و اجتناب ناپذیر بوده اما این اواخر خودم هم از این روزمرگی به ستوه آمده ام.احساس میکنم تمام ثانیه ها برایم موجی عظیم میشوند در کالبد بی انتهای ساعت روی دیوار که با هر تکان پاندول آن دنگ دنگ صدای پای عذراییل را میشنوم.از این یکنواختی خسته شده ام و میخواهم باشم

میخواهم ماندن را در چشیدن طعم شیرین توت فرنگی تجربه کنم.ماندن با تو...

اما ترس از دست دادنت هم مانند پاندول آن ساعت که عرایضش را برایتان نوشتم میرود و می آید و من مانده ام در عرق ریزان این دلهره که کی تمام میشود این کابوس لاینتهی؟

دوست دارم کمی سفر کنم در اعماق شهری و دیاری که درش بویی از سیاست کثیف نباشد تا بتوانم کمی و فقط کمی فکر نکنم.

کمکم کن محبوبم تا از شر این انتظار چرت خلاص شوم

فقط تو میتوانی این دوگانگیم را به زندگی تبدیل کنی

آری تو.....تو که معنی خوب تمام شعرهایمی.تو که پنجره خانه تان رو به کوه باز میشودو دیگر خبری از درخت نیست

تو که ....................

پ.ن:این روزهایم با گرفتاری عجین شده و کمتر وقت میکنم شکلاتی شوم

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت2:11توسط اهورا مزدا | |

وقتی پشیزی برایت جا نمیماند

وقتی ترانه های سرد شمالی 

 سنگ مزارت را گلگون میکنند

وقتی مینگری از میان این همه شعر

حتی پاورقی اش سهم تو نیست

وقتی میشنوی از دیدن عکسی بغض میکند

و از خواندن مطلبی گریه

اما از شکستن توی واقعی

که نه عکسی و

نه مطلب

یلکه واقعیتی هستی آمیخته با احساس

حتی ککش هم نمیگزد

چرا این همه شعر را وادار میکنی

به بازی گرگ و میش؟

چرا اینقدر قلم را با ته مانده احساست میجنگانی؟

و اصلا چرا برای خودت شاید و باید شعر میکنی

نه امیرم.......

نه دوستم

نه حبیبم

این ره که میروی تو به ترکستان است

بگذار همه بدانند تو شکست خوردی

مگر چه عیب است این تراژدی؟

پ.ن:این روزها مطالبی میشنوم و میبینم از یادواره شهدا.از فداکاریهایی که دیگر عمرا تکرار نشود.از مردانگی که در سال ۶۷ جا ماند.به راستی باکری ها و فهمیده ها و غیره و غیره که اسمشان بزرگتر از این دنیاست اگر میدانستند که روزی بزرگان و سران کشور به جان هم می افتند و به یکدیگر ناروا و تهمت میزنند و برادری ندارند باز هم الان در قطعه شهدا بودند؟باز هم اکنون فقط یک پلاک بودند یا الان صاحب فرزندها و نوه هایی بودند که از کولشان بالا میرفتند.........

پ.ن۲:به خودت نگیر این فقط یه درددل با امیر بود و بس.........

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت18:21توسط اهورا مزدا | |